نزدیک خانه ما زمین خالی بزرگی بود که ساله قرار بود پارکش کنند هر روز به خودمان امید می دادیم که پارک بازی بچه ها می شود و فضای سبزی برای بهتر شدن شکل و شمایل محله و وقت گذراندن خانواده ها یک روز کارگر ها ریختند توی زمین خالی و مشغول کار شدند بعد مدتی توی زمین حوض بزرگی ساختند که کانون پارک شد بعدها برای ازمایش نشتی ندادن حوض هم آن را پر از آب کردند پارسا پسرم 10 ساله بود همیشه سودای شیرجه زدن در آب حوض را داشت کلی برای او از اینکه آب آلوده است و کثیف است و بیمارت میکند و ... گفتم که نکند تن به آن آب بزند و نمی زد اما همیشه شوقش را داشت از کنار حوض پارک نیمه ساز که رد می شدیدم با چشمانش برای حوض خط و نشان میکشد یک روز خانه بودم پارسا باید ساعت 12 از مدرسه به خانه میرسید کمی دیر شد آمدنش زنگ زدند در را که باز کردم سراپا خیس بود کیفش را گوشه اتاق گذاشت و رفت حمام مادرش بهت زده گفت چه کردی با خودت پسر ؟!او جواب داد یک دور حوض را شنا کردم بعد از آن اشتیاق پارسا از حوض فرو نشست مریض هم نشد گاهی فکر میکنم چقدر خوب شد که بچگیش را کرد حساب حوض را کف دستش گذاشت نه اینکه ترکش های حسرت و درماندگی یک آب تنی غریزی را به گوشه های زندگیش بکشاند ...https://t.me/farzandekohestan.
برچسب:
نویسنده: میلاد جعفری
تاريخ: سه
شنبه
18 ارديبهشت
1403 ساعت: 17:33